قهرمان ميرزا عين السلطنه

1632

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بند ساعت را گم كرده بود يعنى به قاچ زين‌بند و پاره شده بود . ديشب هم نوكرها شب وداع را خواسته بودند به خوشى بگذارنند آخر شب خوبى از ميان درنيامد . بيرون رفتم . كبك فراوان زدم . امروز معلوم شد مليلهء تكمه‌هاى سردست افتاده . شى جمعه يازدهم - ديشب از باران خواب شيرين حرام شد . چند دفعه بيدار شدم . صبح مه زياد [ بود ] « شى » مىآمد . تاريك بود . سرد بود . آنقدر هم صداى كبك مىآمد كه حساب نداشت . چنگيز ديروز دو كبك زد ، پريروز كه دنبال رعاياى سرخه‌كوله رفته بود سه كبك به يك تير و دو كبك به يك تيز زده بود . خوب شكارچى شده . . . « 1 » . بارى زودتر بچه‌ها را سوار كردم . همه را لباس پوشانيده گرم باشند . عين الملوك « چادر چاقچور » نمىكند جلوى چنگيز سوار مىشود . ما شاء الله بچهء زرنگى است . نزهت تنها روى يك قاطر [ ست ] جلويش را يك نفر الموتى مىگيرد . حور العين جلوى حسنقلى روى قاطر ، مادر بچه‌ها سوار اسب فيروزه است . كدخداى شورستان جلويش با ساير نوكرها . من فقط تقى همراهم است . حميد السلطان هم با من است . راه سربالا ، مه تمام كوه را گرفته ، هوا سرد . نيم‌ساعت كه راه رفتيم بالا آفتاب شد . باز مه خوابيد به تمام الموت و رودبار . آنقدر تماشا داشت كه حساب ندارد . اين‌جا بسيار خوب شكارگاهى است . برعكس تمام الموت « نرمان » و اسب‌رو با كبك فراوان است . صداى كبك گوش ما را كر كرد . مختصر سه ساعت تمام سربالا رفتيم بعد كمى سرازير و از خاك الموت گذشتيم . گردنهء مالخانى سرحد است . مكرر گذشته‌ام . پاى « نگارچشمه » ناهار افتاديم . آفتاب گردان نبود . من همه زنها و بچه‌ها را خدمت حضرت و الا گذاشته خودم ، حميد السلطان ، بنان همايون ، بالاخان ، تقى ، ميرزا يحيى رفتيم تا به چند سياه‌چادر رسيده ناهار افتاديم . بعد از ناهار سوار شده اغلب راه بغله بود . محض تشريفات مقدم حضرت و الا حاكم طالقان تعمير كرده بود كه الحمد لله به خوشى گذشتيم . اگر راه را نساخته بودند بسيار سخت بود . من جلو بودم و بسيار تند مىآمدم . اسب جهانشاه خانى خوب مىرود . گرم بود تشنه بوديم ، راه هم خيلى زياد صدمه زد .

--> ( 1 ) - چند سطر تفصيل دربارهء هريك از توله‌ها بود كه برداشته شد ( مسعود سالور )